X
تبلیغات
وبلاگ داستان دنباله دار ویرانی
خوانندگان عزیزی که داستان «ویرانی» را در سال های قبل مطالعه کرده اند، می توانند متن کامل کتاب را در نمایشگاه کتاب امسال تهیه کنند. 

این کتاب با نام «بدون تو غیر ممکن بود» از سوی نشر البرز عرضه خواهد شد. اینها هم لینک های مربوط به اخبار کتاب:

دومین رمان رضا استادی منتشر می‌شود


زندگی ایرانیان مقیم دبی و تورنتو دستمایه خلق دومین رمان رضا استادی




برچسب‌ها: بدون تو غیرممکن بود, ویرارنی, داستان دنباله دار
نوشته شده توسط دیانا حدادی در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 |

وبلاگ «داستان دنباله دار ویرانی» از سال 1387 دیگر به روز نمی شود. جهت ارتباط با نویسنده این وبلاگ می توانید از طریق نشانی: info@rezaostadi.ir اقدام کنید.

نوشته شده توسط دیانا حدادی در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390

دوازده ساعت پيش بود كه حبيبه هنگام خوردن كوكو سبزي بر سر ميز شام، لرزش كوتاه تلفن همراهش را در جيب شلواري كه به تن داشت احساس كرد. در آن ساعت از شب هر كس كاري با او داشت با خانه آنها تماس مي‌گرفت. هنوز دو هفته از خريدن اين تلفن همراه نگذشته بود و خيلي از دوستان او هم كه شماره‌اش را داشتند، هنوز صاحب موبايل نشده بودند تا بتوانند براي او پيام كوتاه ارسال كنند. در دو هفته گذشته تنها چهار نفر براي او پيام كوتاه ارسال كرده بودند كه بيشترين پيام كوتاه ارسالي هم مربوط به «نفيسه» بود. نفيسه وكيل سي و سه ساله‌اي بود كه از شش ماه قبل به درخواست او پيگيري پرونده «تيرداد» پسر عمه حبيبه را برعهده گرفته و اميدوار بود بتواند به عنوان سومين وكيل اين پرونده، با تبرئه تيرداد امكان آزادي او از زندان را فراهم كند. حبيبه مي‌دانست خواندن پيام كوتاهي كه ممكن بود از طرف نفيسه ارسال شده باشد، ممكن است او را آنقدر هيجان‌زده كند تا پدر و مادرش كه همراه او بر سر ميز شام نشسته بودند، از مهمترين راز زندگي او باخبر شوند. به همين خاطر بعد از آنكه چهار لقمه ديگر هم در دهان گذاشت و مانند هميشه دو ليوان شربت هم بعد از غذا خورد، بشقاب خود را برداشت و بعد از گذاشتن آن در ظرفشويي، از مادرش تشكر كرد و به سمت راه پله‌اي به راه افتاد كه طبقه همكف خانه را به بخش دوبلكس و جايي كه اتاق او در آن قرار داشت، مي‌رساند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دیانا حدادی در جمعه هفدهم آبان 1387 |

نیمه دوم آذر سال 1386 بیست و نهمین و آخرین قسمت از داستان دنباله دار ویرانی در مجله خانواده سبز منتشر شد و حالا کمتر از یک سال از آن زمان می گذرد. در این مدت دوستان زیادی با ارسال ایمیل و تماس تلفنی و یا در احوال پرسی های دوستانه سراغ متن کامل داستان ویرانی را می گرفتند و بعد می پرسیدند آیا باز هم داستانی خواهم نوشت یا خیر؟

قبلا در همین وبلاگ توضیح دادم که متن کامل داستان ویرانی که حدود 800 صفحه است، قرار است در قالب یک کتاب منتشر شود. این کتاب از اسفندماه سال 1386 برای دریافت مجوز در وزارت ارشاد است و نمی دانم به چه دلیل هنوز موفق به دریافت مجوز نشده است.

البته من در این مدت بیکار ننشستم و به چند سفر تحقیقی رفتم و با افراد مختلفی گفت و گو کردم و در نهایت از دل این سفرها و گفت و گوها داستان جدیدی خلق شد که از نیمه دوم آبان ماه سال 1387 ـ یعنی تا چند روز دیگر ـ می توانید آن را در مجله خانواده سبز مطالعه کنید.

نام این داستان « دختری از کویر» است. داستان از یک ظهر گرم تابستان در یکی از شهرهای جنوبی استان کرمان آغاز می شود. دختری به نام «حبیبه» منتظر آزادی پسر عمه خود «تیرداد» از زندان است. آنها از مدتی قبل با هم قول و قرار ازدواج گذاشته اند ولی تیرداد به دلیلی به زندان افتاده است. حالا قرار است تیرداد از زندان آزاد شود و....

البته این داستان در همان شهر باقی نمی ماند و بعد از مدتی کوتاه ماجرا وارد شهرهای دیگر می شود و شما با شخصیت ها و حوادث مختلفی آشنا می شوید. همه تلاشم را کرده ام تا این داستان بهتر از داستان ویرانی از آب دربیاید. امیدوارم شما اینبار هم با نظرهای خودتان راهنمایی ام کنید و به بهتر شدن این داستان کمک کنید. ضمنا به محض اینکه کتاب «کافه گاندی» مجوز چاپ بگیرد، خبر آن را در همین صفحه خواهید خواند.

نوشته شده توسط دیانا حدادی در سه شنبه هفتم آبان 1387 |

رمان ویرانی با نام « کافه گاندی» منتشر خواهد شد.

اگر داستان را خوانده باشید، حتما به خاطر دارید که در این داستان، آشنایی حریر و یحیی در یکی از کافی شاپ های خیابان گاندی اتفاق می افتد و به همین دلیل این نام برای کتاب انتخاب شده است.

البته از همان ابتدا هم دوستان زیادی به من می گفتند ویرانی نام مناسبی نیست اما چه کنم که من همیشه با انتخاب اسم مشکل دارم و هیچ وقت در این زمینه آدم با سلیقه ای نبودم.

اگر شما تمایل دارید از خبرهای جدید درباره انتشار این کتاب با خبر شوید، می توانید ایمیل خود را در بخش خبرنامه وارد کنید تا همه خبرها در اسرع وقت برای شما ایمیل شود.

نوشته شده توسط دیانا حدادی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 |

یکی از خوانندگان وبلاگ ویرانی اخیرا در اظهار نظری چند سوال را مطرح کرده اند. به عنوان نویسنده این داستان لازم می دانم ضمن تشکر از این خواننده محترم، سوال های وی را به همراه پاسخ این سوال ها بیان کنم:

سوال: این داستان يا رمان شما بايد تو مجله ران تر بود .خيلي سنگين بود. شما با اضافه كردن شخصيت هاي اضافي كه نقش مهمي توي داستان نداشتن، شلوغش كردين.خانواده يحيي يه جاهايي نيستن و گم شدن.نمي دونم چه لزومي داشت كه بخواييد اسم مارك وسايل، منا طق و محله هاي دبي رو به اصرار و بار ها تكرار کنید. ببينيد يه خواننده وقتي يه جايي مي خونه كه مثلا حرير واسه كسي هديه خريده. خب دونستن اينكه اون هديه چيه و به چه مناسبتي مهمه.ولي گفتن قيمت و اسم فروشگاه.و مارك اون چه لزومي داره؟

جواب: دوست عزیز. کاش می شد داستان ویرانی به شکل کامل در مجله خانواده سبز چاپ شود. آن موقع پاسخ خیلی از سوال ها را دریافت می کردید. این داستان سرشار از جزئیات است. خانواده یحیی در داستان تاثیر زیادی دارد. به خصوص لیلا که شخصیتی کلیدی است و در کتاب مفصل به آن پرداخته شده است. اسم مارک، وسایل و محله های دبی در خیلی از بخش های داستان در گره افکنی و باز شدن گره ها نقشی کلیدی دارد که متاسفانه در مجله به دلیل طولانی شدن داستان حذف شد.

سوال: يه جا هايي يه اشخاصي وارد داستان ميشن و همينطور كه ميان همون طور ساده هم ميرن. يه جايي اشاره كردين به دعواي برادر حرير تو يه باغ. با جزئيات كامل حركات و چيزايي كه اشاره كردين...

جواب: بخش مهمی از این بخش از داستان به خاطر کمبود جا خلاصه شده است. این شخصیت ها و آدمها تاثیر زیادی در کلیت داستان دارد. اما متن کامل آن منتشر خواهد شد.

سوال: شما نتونستين تاثير اشخاصي رو كه اطراف حرير و يحيي زندگي ميكنند را بر روي زندگي اين دوتا نشان دهید. بيشتر به جزئياتي پرداختيد كه اصلا مهم نيست. يعني خواستيد آن فضا را برای خواننده قابل لمس كنيد. ولي به دليل اين كه اكثر خواننده های اين داستان يه جايي مثل دبي نبودند، فروشگاه هاي آنجا رو نميشناسند و... خيلي جزييات ديگر نتوانسته در ذهن آنها باعث شود خواننده ها فضا رو درك كنند.

جواب: به نظرم اینطور نیست. معلوم است که حریر یک آدم طماع است و همین مسئله کار دست او می دهد. از سوی دیگر مدت ها بود می خواستم درباره دبی چیزی بنویسم و یک جوری تصویر واقعی این کشور را نشان بدهم و برای این کار نیاز بود به جزئیاتی هم اشاره کنم.

سوال: در يک قسمت دوست يحیي با همسر عربي كه داره وارد ميشه و خيلي زود محو ميشن

جواب: رامتین و نغما شخصیت های مورد اشاره شما هستند. رامتین نقش پر رنگی در برملا شدن چهره واقعی حریر دارد. او طی ماجرایی با لیلا همکاری می کند و پته حریر را روی آب می ریزد.

سوال: نمي دونم چرا شما اصرار بر اين داريد كه نصف فضاي داستان در يک کشور عربي باشه؟

جواب: محل وقوع مهم ترین حوادث داستان دبی است. کشوری در همسایگی ما که یک روز سرمایه های میلیاردی ما را به خود جذب می کند و یک روز دیگر دختران جوان ما را. یک روز هم ادعای مالکیت جزایر ایرانی را مطرح می کند. ویرانی یک داستان با حال و هوای شدید ملی است. بحث خلیج فارس یکی از محورهای مهم این داستان است و شما حتما با خواندن کتاب از اینکه داستان در یک کشور عربی رخ می دهد، دیگر دچار ابهام نخواهید بود.

سوال: خيلي تو داستان شما دنبال اين گشتم كه كجا يحيي و هديه به هم علا قه پيدا ميكنن.علا قه اي كه منجر به ازدواج ميشه.شايد داستان شما نا قص بوده يا يه سر هم بندي کردين و جمعش كردين؟

جواب: کاملا درست است. من مجبور شدم به دلیل کوتاهی زمان پایان داستان را به شکل سر هم بندی شده بنویسم. اما پایان واقعی خیلی تکان دهنده هست و حتما از خواندن آن لذت خواهید برد و تا مدت ها شوکه خواهید بود.

سوال: شمايي كه به همه ريزه كاري ها پرداختين آخر داستان سريع دو نفر را سوار هواپيما ميكنين ميفرستين كانادا.

جواب: رفتن به کانادا یک بخش از قصه است که حدود صد صفحه وسعت دارد. در کتاب کامل به این مسئله پرداخته شده است.

سوال: خيلي ميشه در موردش حرف زد. نقص زياد داره اين داستان

جواب: کاملا موافقتم. ضعف ها را بنویسید تا در کتاب اصلاح کنم.

سوال: برداشت شما هم از نظر من خيلي چيزا ميتونه باشه ..ولي خيلي هم بي راه نگفتم

جواب: تقریبا با همه حرف های شما موافقم

نوشته شده توسط دیانا حدادی در جمعه سی ام آذر 1386 |

                     قابل توجه خوانندگان عزیز رمان ویرانی

آنچه تاکنون در این 29 قسمت خواندید، تنها 300 صفحه از متن اصلی کتاب بود. متن کامل رمان ویرانی که کتابی حدودا هشتصد صفحه ای است به زودی منتشر خواهد شد. خبرهای تکمیلی را به زودی به اطلاع شما می رسانم.

نوشته شده توسط دیانا حدادی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 |
قسمت بيست و نهم داستان دنبال‌دار ويراني منتشر شد و شما مي‌توانيد با يك كليك در بخش پيوندهاي روزانه اين مطلب را بخوانيد.
نوشته شده توسط دیانا حدادی در شنبه دهم آذر 1386 |
قسمت بيست و هشتم داستان دنبال‌دار ويراني منتشر شد و شما مي‌توانيد با يك كليك در بخش پيوندهاي روزانه اين مطلب را بخوانيد.
نوشته شده توسط دیانا حدادی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 |

تنها دو قسمت دیگر تا پایان داستان ویرانی باقی مانده است. قسمت 27 که در شماره اول آذر می خوانید و قسمت 28 که در شماره پانزده آذر خواهید خواند. اگر بدی یا خوبی از ما دیدید حلال کنید. من رفتم. امیدوارم باز هم برگردم و با شما باشم. اما در این دو قسمت آخر شما با وقایع و ماجراهای عجیب و غریبی مواجه خواهید شد. در همین قسمت 27 هدیه وارد ماجرا می شود و یک آرتیست بازی حسابی راه می اندازد. فعلا بخشی از این داستان این قسمت را بخوانید تا در زمان انتشار مجله متن کامل آن را بخوانید.

***

هديه گفت: از قديم گفتن يك زن اولين كسيه كه از خيانت شوهرش با خبر مي‌شوه اما يك مرد آخرين نفريه كه از خيانت زنش با خبر مي‌شه

يحيي سرش را به هديه نزديك كرد و گفت: معني اين حرف چيه؟ تو هنوز سر مساله خواستگاري از دست من ناراحتي؟

هديه گفت: فكر كردي مي‌خوام تلافي كنم؟

يحيي گفت: فكر نمي‌كنم. مطئنم

هديه به يحيي نگاه كرد و گفت: تو نمي‌توني با حرير زندگي كني. اون دلش جاي ديگه‌ايه. بهتره همين الان پاي خودت رو از اين ماجرا بكشي بيرون

يحيي از شنيدن اين حرف رنگش پريد. او انتظار شنيدن چنين حرفي را از خواهر زنش نداشت. او از روي صندلي بلند شد اما هديه گوشه پيراهن او را گرفت و يحيي را روي صندلي نشاند. هديه حرفش را ادامه داد و گفت: طلاقش بده. اگي الان اين كار رو بكني نصف مهريه تعلق مي‌گيره. 55 سكه هم كه چيزي نيست

يحيي خطاب به هديه گفت: همين الان زنگ مي‌زنم به مادرت تا تكليف اين چرت و پرت‌هايي كه داري مي‌گي معلوم بشه

يحيي تلفن همراه خود را درآورد اما هديه تلفن را از دست او كشيد و گفت:‌ آقاي عاشق پيشه! به حرفام تا آخر گوش بده بعد هر كاري خواستي بكن

نفس يحيي به شماره افتاده بود. او خطاب به هديه گفت: من باورم نمي‌شه. اين بازي جديدته

هديه گفت: حتي اگي بازي هم باشه بايد تا آخر گوش بدي

يحيي به شدت خودش را كنترل مي‌كرد تا صدايش بلند نشود. او به هديه گفت:‌ اگي دلش با آدم ديگه‌اي بوده چرا با من سر سفره عقد نشسته؟

هديه لحظه‌اي سكوت كرد و گفت: حرير خواهر منه اما اون يه زباله‌ست. بايد ساعت نه شب بذاريش پشت در تا آشغالي اونو ببره

يحيي احساس مي‌كرد به شدت سنگين شده و زميني كه زير پاي او بود، او را با همه آن وزن مي‌بلعد. يحيي حتي نمي‌خواست باور كند كه اشتباه كرده است. او به حرير گفت: اين آدمي رو كه مي‌گي تو زندگي حرير بوده كي هست؟

هديه سكوت كرد. او نمي‌دانست آيا بايد به يحيي بگويد كه عكسي از همسر او را به همراه مردي غريبه در پارك آبي دبي ديده يا نه؟ هر كلامي كه هديه به يحيي مي‌گفت مي‌توانست باعث بروز يك فاجعه شود و اين جوان هنرمندي را كه مقابل او نشسته بود، چند روز بعد به سوژه صفحه حوادث روزنامه‌ها تبديل كند. يحيي دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت:‌ اين آدمي رو كه مي‌گي تو زندگي حرير بوده كي هست؟

هديه گفت: آيت... آيت رضايي. البته بهش حاج آقا هم مي‌گن

نوشته شده توسط دیانا حدادی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 |
 
مطالب قدیمی‌تر